تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکی است ...
سلام دوستان

سلام به همه اونایی که توی اون سالهای غریبی و دلتنگی همیشه همراهم بودن و با نلنوشته هاشون و دلگرمی هاشون منو روز به روز به زندگی امیدوارتر می کردند.

فکر کنم الان دوسالی هست که به وبم سر نزده بودم.اما امروز به صورت اتفاقی یه نگاه دوباره بهش انداختم و دیدم که زندگی چه بازیهایی داره! شاید باورش سخت باشه ولی من تو اون روزها دلواپس قبولی یا عدم قبولی در دوران ارشد بودن ولی الان دانشجوی دکتری یک دانشگاه بسیار خوب هستمُ و مدرس دانشگاه.اون روزها از فرط تنهایی نالان بودم و الان در شهر خودم هستم و از همه مهمتر یک شریک زندگی بسیار بسیار خوب و دوستداشتنی دارم.شاید دوسال پیش هرگز چنین روزهایی رو در خواب هم نمیدیدم.چند شب پیش شب قدر بود.نمی دونم شما به شب قدر ایمان دارید یا نه ولی من تمام چیزهایی که امروز دارم رو فقط و فقط مدیون دعا ها و التماسها و اشکهای شبهای قدرم هستم.شاید داستان زندگی من تا امروز که بیست و پنجمین تابستان زندگی ام را تجربه می کنم همه رو به یاد همون بیت قدیمی می اندازه که می گفت:

در نومیدی بسی امید است      پایان شب سیه سپید است

یا علی

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 14:53 توسط مهرگان |

سلام .خیلی وقت بود که به وبم سری نزده بودم و دلم خیلی برای وب نویسی تنگ شده بود .آخه وبلاگ برای من مثل یه دفتر خاطرات می مونه که به راحتی می تونم خود واقعی ام رو توش فریاد بزنم .چند وقته دلم خیلی بد جوری گرفته از همه چیز و همه کس از اینکه نمی تونم دکتری شرکت کنم چون مامان شرط شرکت من و تو آزمون دکتری ازدواجم گذاشته . از اینکه خیلی آدم فعال و اکتیوی هستم که داد همه از دست من بلنده و هیچکس نمی تونه زیاد با من دوام بیاره . از اینکه دیروز یه خبر خیلی بد شنیدم که مینا و بهنام که با هم نامزد بودن (۴سال)بهم زذن یعنی بهنام کنارکشیده و مینا حسابی داغونه و از اینکه از اون طرف هم زهره و صالح هم به هم زدن و ای دفعه زهره عروس شده و صالح واقعا بهم ریخته . از اینکه الان یه گروه سه نفری داریم که نمی دونم بالاخره باید چیکارش کنم و چطوری همه رو از خودم راضی نگه دارم . از اینکه دیگه واقغا از خودم خسته شدم . و دوست دارم بالاخره یکی ژیدا بشه که من و با همین ویژگی ها دوست داشته باشه و خودش هم یه جورایی این شکلی باشه.نمی دونم ولی اگه الان این دل نوشتم و خوندی و دوست نداری برام نظری بزاری حداقل امشب برام یه دعای جانانه بکن . ممنونم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 22:51 توسط مهرگان |

سلام امروز خیلی دلم گرفته اینقدر که تموم بعداز ظهر رو خوابیدم  و الان هم بدون اینکه دست به دفتر و کتابام بزنم باید برم تو رخت خواب . خودم از دست خودم واقعا کلافه شدم . کلافه ی کلافه . گاهی فکر می کنم کاشکی اصلا نبودم .گاهی هم میگم نه مشکل از من نیست و شاید دیگرون مشکل دارن .. اما خودمون وقتی من با همه مشکل دارم حتما مشکل از من . چقدر دلم میخواست یه نفر تکلیف من و با خودم رو شن کنه . یعنی میشه ؟

اصلا بذارین همه چیز رو از اوله اولش بگم . من و دوتا از دوستام چند وقتی که با یک انجمن تحقیق و توسعه عضو شدیم و فعالیت می کنیم . ولی من خیلی فعالم دست خودم هم نیست همیشه کارها رو خیلی بیشتر از چیزی که از من میخوان انجاکم میدم .همیشه سعی می مکنم امروزم و کار فعلیم بهتر از دیروزم و کارهای قبلی ام با شه اما متاسفانه یکی دیگه از اعضا ( که البته جنسیت متفاوتی هم با ما دو تا داره ) اینطوری نیست . امروز تکالیفشو نیاورده بود و گفت که یادش رفته و یک بار هم چند هفته پیش توی اولین دیدار گفته بود که در یک زمینه ای متخصص که بعدا متوجه شدم خالی بسته و فقط چند خطی درمورد اون موضوع خونده . خلاصه با اینکه از لحاظ اخلاقی بچه ی خوبیه ولی ...

امروز به طور نا خودآگاه و اتفاقی قضیه خالی بستنش رو در مورد موضوع قبلی به روش آوردم و انگار خیلی خیلی بهش برخورد .

همه به من میگن که بیش از اندازه رکم و حرفم رو راحت میزنم . کارهارو سخت میگیرم و بیش از اندازه مقرراتی ام . اما باور کنید که هیچکدوم اینا نیست یا حداقل من فکر می کنم اینجوری بودن یعنی نرمال بودن.با همه ی گروههایی که عضو بودم در نهایت سر کم کاریشون مشکل داشتم.و یا خودم گروه رو ترک کردم و یا منجر به ترک بعضی از اعضا شدم . دیگه از خودم واقعا بدم اومده چون امروز خاطره متلاشی شدن گروه نشریاتی مون تو ذهنم تازه شد . از خودم و اینهمه انرژی و تلاش و پشتکارم متنفر شدم . نمی دونم چرا نمی تونم مثل بچه ی آدم زندگی کنم  ازدواج کنم و ...

اطرافیانم معتقدند که من نمونه ی ایرانیه یانگومم . اما خودم معتقدم که با یانگوم خیلی فرق دارم . آخه یانگوم یک افسر مینجانگویی داشت که در کار خودش بینظیر بود و یانگوم هیچوقت مجبور نبود با اون رقابت کنه .اما مطمئنم که اگه افسر مینجانگو هم از پزشکای دربار بود هیچوقت با یانگوم ازدواج نمی کرد چون اصولا مردا دوست ندارن دست کم گرفته بشن .

فکر کنم بزرگترین مشکل من اینه که همه تلاش و پشتکار من و تحصین می کنن و من هنوز کسی رو پیدا نکردم که تلاششو تحصین کنم . واگه هم پیداشده یا اصلا من و تحویل نگرفته و یا اونقدر با هاش رقابت کردم تا کم آورده و میدون رو خالی کرده و

.

.

.

خدایا خودت کمکم کن . چون به غیر از تو کسی رو ندارم و تموم چشم امیدم در تموم زندگی ام به خدایی بوده و هست که در این نزدیکی است...

+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 23:52 توسط مهرگان |

به نسیمی همه ی راه به هم میریزد

کی دل سنگ تورا آه به هم میریزد

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

که به این سنگ زدن ماه بهم میریزد

عشق سنگی است که بر سنگ دیگر بگذارند

گاه می ماند و نا گاه بهم میریزد

آه یک روز همین آه تورا می گیرد

گاه یک کوه به یک کاه بهم میریزد۰۰۰

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 14:15 توسط مهرگان |

با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

چون سیب سرخ غلط زنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است

پر می کشی و وای به حال پرنده ای

از پشت میله ی قفسی عاشقت شده است

آیینه ای و اه که هر گز برای تو

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 10:53 توسط مهرگان |

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش
نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند
اما کاغذی را در دهان سگ دید کاغذ را
گرفت. روی آن نوشته بود "لطفا 12
سوسیس و یک ران گوشت بدین". ۱۰ دلار همراه
کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده
بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و
در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه را
گرفت و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت
بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال
سگ راه افتاد .سگ در خیابان حرکت کرد تا
به محل خط کشی رسید . با حوصله
ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد
شد.قصاب به دنبالش راه افتاد.
سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی
به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و
ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر
ماند .
اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره
انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت
صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره
شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود
سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت
باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود
وسگ منظره بیرون را تماشا می
کرد.پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد
و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس
ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به
دنبالش. سگ در خیابان حرکت کرد
تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله
گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به
در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما
کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیداری
باریک پرید و خودش را به پنجره
رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد
به پایین پرید و به پشت در
برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و
تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله
به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی
دیوانه؟ این سگ یه نابغه است
.این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال
دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این
میگی باهوش ؟این دومین بار تو این
هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می
کنه !!!
نتیجه اخلاقی :
اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که
دارند راضی نخواهند بود.
و دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می
دانید بطور قطع برای کسانی دیگر
ارزشمند و غنیمت است .
سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این
تناقضات است.
پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک
کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته
های مان را بدانیم
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 8:41 توسط مهرگان |

 

بي تو انديشيده‌ام كمتر به خيلي چيزها

مي‌شوم بي‌اعتنا ديگر به خيلي چيزها

 

تا چه پيش آيد براي من نمي‌دانم هنوز

دوري از تو مي‌شود منجر به خيلي چيزها

 

غير معمولي است رفتار من و شك كرده است

ـ چند روزي مي‌شود ـ مادر به خيلي چيزها

 

عكس‌هايت، نامه‌هايت، خاطرات كهنه‌ات

مي‌زنند اينجا به روحم ضربه خيلي چيزها

 

هيچ حرفي نيست دارم كم‌كم عادت مي‌كنم

من به اين افكار ضجر آور، به خيلي چيزها

 

مي‌روم هر چند بعد از تو برايم هيچ چيز ...

بعد من اما تو راحت‌تر به خيلي چيزها...

 

نجمه زارع

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 8:38 توسط مهرگان |

تو یک غروب غم انگیز می رسی از راه

که می برند مرا روی شانه های سیاه

 صدای گریه بلند است و جمله هایی هم

شبیه ِ تسلیت و غصه و غمی جانکاه

به گوش ِ یخزده ام  می رسد ، و فریادی

شبیه ِ حرمت ِ این لا اله الا الله !

و چشم هام ، که چشم انتظار ِ تو هستند !

( اگر چه منجمدند و نمی کنند نگاه )

و بغض می کند آن جا جنازه ی من که

"تو" را همیشه "نفس" می کشید و "خود" را "آه" !

چقدر شب  که تو را من مرور کرده ام و ُ

رسیده ام به غزل ، گُل ، شکوفه ، دریا ، ماه !

بدون تو ، همه ی عمر من دو قسمت شد :

" دقیقه های تکیده " ، " دقیقه های تباه "

اگر چه متن بلندی ست درد دل هایم

سکوت می کنم و شرح ِ قصّه را کوتاه –

که باز جمعه رسید و نیامدی و شدند

" غروب ِ جمعه " و " مرگ " و " وجود ِ من " همراه !

برای بدرقه نعش من بیا ( هر روز )

که کار من شده سی بار مرگ ( در هر ماه )

و کُلّ دلخوشی زندگی من ، این که

تو یک غروب غم انگیز ، می رسی از راه

 

مهدی زارعی

 

مهدی زارعی

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 8:35 توسط مهرگان |

تقدیم به دوست دیر آشنای حافظ و به امید پایان خیر در پناه خدا.

نه چتری برای باران

نه چشم اندازی به ماورای محبت

نه پاسخی به ایثار

و نه رمقی برای برخاستن

"حافظ چه نالی گروصل خواهی

خون بایدت خون در گاه و بی گاه"

با تو لمس کردم

"یا من اسمه دواءوذکره شفاء و طاعته غنا"

پس بیا و جلوه گاه ایمانت را

"رضنی من العیش بما قسمت لی" قرار ده

و بگو که می دانی

"در عفو لذتی است که در انتقام نیست

 

این مست های بی سرو پا را جواب کن     امشب شب من است مرا انتخاب کن

مهمان من تمامی اینها و پای من             قلیان و چای مشتریان را حساب کن

تمثال شاعرانه ی درویش را بکن                 عکس مرا به سینه ی دیوار قاب کن

هی قهوه چی ستاره به قلیان من بریز              جای ذغال روشنش از آفتاب کن

انگور های تازه ی عشقی که داشتم      د ر خمره های کهنه بخوابان شراب کن

از خون آهوان بده ظرفی که بشکنم               ماهیچه ی فرشته برایم کباب کن

دستم تهی ست هر چه برایم گذاشتی     با خنده های مشتر یانت حساب کن

 

 

انداختی از سکه  بازار  پری ها را                    بشمار وقتی می پرانی مشتری ها را

دامن طلایی پر تلاطم این همه دل را            در سادگی هم میبری واکن سری ها را

یک طاقه ابر از آسمان بردار و با سروی             سوزن کن و نخ کن تمام روسری ها را

رختی بپوش از ابر و رویا و کتابی کن                   آیین شوخی ها و رسم دلبری ها را 

منصور شو دیوان به دیوان انوری ها را             از کوی برخیزان به سر کن عنصری ها را

بی سکه همراهند و همسازندو همسفره    معشوق بازی و شکارو می خوری ها را

نی نی بیاور هی بیاور کی سرم داغی           ساقی عطش دارم رها کن مشتری هارا

امشب در این می خانه ی بی خواب چشمی کو؟    تا مثل من رنگی ببیند گچبری ها را

داغم چراغم خاموشی دور از شب انگور                  حالا که دارم بر سرم سروری ها را

 مستم بده پیمانه ها را پر ترک دستم                 لولم ملولم لب به لب کن آخری ها را

خوابم خرابم هر دو چشمم خفته در بستر                  تیمار کن یارا خمارا بستری ها را 

دهان نمناک و عطر بوسه ام سرخ است             ساقی بیا این ور رها کن آن وری ها را

 

پیش از من و تو پدران تو سال ها        آن سو تر از خیال و گمان تو سال ها

پیش از تمام این همه جنبنده ی دو پا  بوده زنی درست به سان تو سال ها

می برده از تمامی مردان شهر دل           طوری که ابروان کمان تو سال ها

شیرین و تلخ داشته در کندوی دهان   زهر و عسل چنان که زبان توسال ها

دنبال او نگاه کسی موج می زده             مانند چشم من نگران تو سال ها

هم اسم تو شبیه تو انگار سایه ات     می زیسته به نام و نشان تو سال ها

حالا هم از هنوز جهان میر سد به گوش       فانوس ممتد ضربان تو سال ها

بر قلب ها وزیده بهار تو قرن ها              در رنگ ها دمیده خزان تو سال ها

در صلح و جنگ های زمین نقش اولند             آرامش تو هیجان تو سال ها

در اورشلیم و تاج محل در دو سوی شهر       بانگ نماز بوده اذان تو سال ها

انگار پشت پرده ی دربارها هنوز              بر شانه ها تخت روان تو سال ها

ده قرن پا به پای غزل عمر کرده ای        در سبک ها دمیده بیان تو سال ها

این زن تو نیستی و تویی   موج می زند         ایهام مطلق جریان تو سال ها

درنسخه هاوحافظه هاصبرکرده است      با تو آمدن به بطن زمان تو سال ها

این زن تویی که بین دوقطب جنون وعشق   چیزی نبوده جزامثال تو سال ها

فرهادهاوبیژن هاخاک خورده اند                  تنهاوگنگ درچمدان تو سال ها

باغده های بدخیمش رشدکرده است   درمغزشعرمن سرطان شعرتوسال ها

من باسی ودوحرف به تصویرمی کشم           زیبایی تو را به زبان تو سال ها

تو قطره قطره خون مراگوش میکنی         پس جای من و شریان تو سال ها

ازخاطرت به سادگی امانمی روم          وقتی پرازمن است جهان توسال ها

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 23:14 توسط مهرگان |

تو آن کسی که مرا با تب غرور گداخت

توسهل ممتنعی هیچکس تورا نشناخت

برای آنکه تورا در خودم فرونخورم

خدای عزووجل اشک را مقدر ساخت

تورا ملائکه با حسن نیت آغشتند

و دستهای کریمانه ای تورا پرداخت

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 16:1 توسط مهرگان |